به نام دریا
روز ، شب
سرد بود و تاریک ، پرنده ها داخل خودشون جمع شده بودن و می لرزیدن . ماه اونقدر کوچیک بود که زورش به تاریکی آسمون نمی رسید . کفتار ها پشت سر هم زوزه می کشیدن و صدای اونها که از دور دست میومد وحشت و به همه جا می رسوند. بادی نبود. همۀ درختا ساکت و آروم از اون بالا داشتن من و نگاه می کردن . غم تندی توی رگهای جنگل جریان داشت آسمون هر ثانیه سیاه تر می شد انگار یادش رفته بود تنها امید اهل شبه. چشمام دیگه هیچ جا رو نمی دید ، درختا اونقدر بلند بودن که حتی نمی ذاشتن سوسوهای ماه رد بشه . داشتم راه و عوضی می رفتم . دلمو به چی خوش کنم به رؤیای صبح وقتی تو حقیقت تاریک غرق غرقم ؟ به صدای بلبلها وقتی زو زوهای کفتارها تو گوشمه ؟ یادم افتاد به اون روزها که خدا عاشق بود ، یادم افتاد به شبدر ها ، به تمام حرفای سیاهو سپید درختا. به جنگل سبز و تازه ، به طراوت بارون و به هیاهوی گنجشکها به مدح زمین ، به ناله های پیر به حرفهای سیاه روی صفحۀ سفید. یهو یه صدایی شنیدم.صدا تموم رؤیاهامو کشت همۀ جنگل فقط داشتن این صدارو می شنیدن ، صدای ضجه های تیز یه زن یا یه بچه بود ، صداش قلبو می درید ، صداش مثل یه پایان بود . یه پایان که فقط غم بود. بعد از صدا دیگه هیچ چیز نبود ... نه بدتر نه بهتر. نه سیاه نه سفید ، نه گریه نه خنده. نه بارون ................ آسمون کم کم داشت رنگ سیاه و از خودش می تکوند . بنفش می شد. پرنده ها با یه ریتم نا موزون جیغ و داد می کردن . چشمام داشت تاریک و تاریک تر می شد .اما هنوز داشتم دنبال نور می گشتم چشمام و بستم ، خاطره ای نبود .هیچ خاطره ای نبود . گردنم درد تندی کشید اما نای فریاد و نداشتم چشمام و باز کردم فقط لحظه بودن که جاری می شدن همه جا موجودات سیاه پرنده پرواز می کردن. زاغها روی تموم درختای اطراف بودن و همشون به من زل زده بودن . منتظر بودن . پشت درختها خورشید با سر و صدای زیاد داشت شکم شب و پاره می کرد . صداش و میشنیدم . داشت داد می زد ، می گفت من آسمونم ، نه شب ... می گفت من خورشیدم نه شب ... می گفت همه تون گوش کنید باید من و قبول کنید. نور تار و پود شب و سوزوند. حرمت شب و شکست. اشک گلها داشت می تکید. همه باید خوشحال می بودن اما بودن ؟ صدای ضجه باز اومد ، شب بود یا صبح ؟ صبح بود یا شب ؟ پایینو دیدم . یه زن شبیه مادرم داشت به پیکرم نگاه می کرد که از درخت آویزون بود. تو چشماش جای اشک خالیه خالی بود. خورشید می دونه عاشقا بارونو دوست دارن واسه همینه که وقتی سر و کلۀ ابرا پیدا میشه زود زود خودشو قایم می کنه تا مبادا ابرا از ترس خورشید نیان و نبارن. دیروز هم از همون صبح خورشید خودشو قایم کرد چون بوی بارون همه جارو پر کرده بود ، پرنده ها از ذوقشون به جای شلوغ کردن و آواز خوندن ساکت کز کرده بودن روی بلندترین شاخۀ درختا و همچین به ابرها نگاه می کردن که انگار منتظر غذای یک سالشونن ُپرنده های کوچیکتر که می دونستن وقتی بارون میاد دیگه کسی نیست باهاشون بازی کنه یواشکی داشتن پشت سر بقیۀ پرنده ها غیبت می کردن . دستای پاییز هم که داشت با عجله سم مرگ روی درختا می ریخت وقتی بوی بارونو شنید دست نگه داشت ، حتی اونم دلش نمیومد این حس و حالو خراب کنه. همه ی طبیعت فقط چشم شده بودنو داشتن به ابرا نگاه می کردن تنها کسائی که نشون می دادن بوی بارونو حس نمی کنن آدما بودن. اما من می دونم ، ته دل همشون یه غوغایی بود . مگه میشه بوی بارون بیاد و کسی چشم انتظار نشه. درختا دستاشونو برده بودن بالا و داشتن به ابرا التماس می کردن ، گرچه نا نداشتن داد بزنن چون پاییز برگاشونو ریخته بود اما با همون چنتا شاخۀ خشکی که داشتن تمنا می کردن و هی می گفتن ، یه قطره فقط یه قطره. یه نگاه به آسمون کردم و دیدم ابرا دارن میان ، خیلیم خودشونو جدی و خشنن نشوم می دادن ، اما بیچاره ها هر کاری می کردن بازهم هیچکس اخماشونو جدی نمی گرفت ، همه فقط مهربونیه ابرا رو می دیدن که داشت ته دلشون موج می زد. با وجود اینکه بنظر میومد ابرا واقعاً می خوان ببارن اما خیلی معطل کرده بودن. یه نفس کشیدم و تمام بوی بارونو تو سینه هام حبس کردم ، اونقدر این بو رو دوست داشتم که اونو واسه هیچکس دیگه نمی خواستم. یه باد اومد و از کنارم رد شد ، انگار تو گوشم یه چیزی بهم گفت و رفت ، تموم تنم مور مور شد ، یادم افتاد به بارون 2 سال قبل .. به وقتی که دنیام صد بار بزرگتر از دنیای الآن بود ، به وقتی که چشمام می دید . از اون موقع به بعد وقتی بارون میومد خوشحال می شدم فقط واسه این که قطره های بارون اشکای چشمام و دوست داشتن و اونا رو داخل خودشون راه می دادن ، اینجوری کسی نمی فهمید دارم گریه می کنم. تو گذشته ها غرق شدم ، به چیزایی که از دست داده بودم و به عقایدی که تنها یادگار اون موقع هاست. اصلاً حواسم به اطرافم نبود ، به اون همه آدمایی که می خواستن بقیه رو از خودشون ضعیفتر نشون بدن . دلمو زده بودم به در یا و داشت اولین قطره های اشک از چشمام سرازیر می شد که یهو دیدم یه قطره باروم ریخت رو صورتم ، واای داشت بارون میومد ، تا سرمو بردم بالا که ببینم واقعاً داره بارون میاد یا نه یه قطره دیگه ریخت رو صورتم. همهمه ای بلند شد ، همه می گفتن ا اداره بارون میاد . ا بارون .بعضیاشونم غر می زدن و می خواستن زود برن خونه . انگار ابر فقط منتظر اشکای من بود تا بباره ، بارون کم کم داشت تند و تند تر می شد ، زمینی که این همه وقت به خودش آب ندیده بود داشت خیس می شد. ماشینا سرعتشونو کم کرده بودن و مثلاً داشتن بیشتر احتیاط می کردن. اما من اصلاً حواسم به این چیزا نبود ، این بارون نبود... یعنی بود اما فرق داشت ، قطره های بارون اصلاً شبیه بارون نبودم. یه جوری بودن. یه بچه که از چشماش معلوم بود با بقیه فرق داره بلند بلند شروع کرد به گریه کردن ُ یه جوری گریه می کرد که انگار داشت به جای خدا گریه می کنه انگار غم تموم دنیا رو داشت. یهو یه جوری شد ، حال و هوای همه فرق کرد ، زمین تیره شد . درختا سیاه کردن ، بغض پرنده ها هم ترکید ، باورم نمی شد که همشون تو این همه مدت بغض کرده بودن و همه منتظر بودن تا گریه کنن. این اصلاً بارون نبود ، هیچ نشونی از شادی داخلش نبود . هیچکس خوشحال نبود . دلم گرفت ، دوست نداشتم اینجوری باشه ، بعد از این همه وقت ، یه بارون اینجوری ... سریع خودمو از آدما دور کردم ، زود رفتم یه جای خلوت که آدما نباشن و بیشتر به حرکات طبیعت دقت کردم اما دیگه هیچیزی ندیدم . مثل اینکه منم مرده بودم، مثل بقیه
سلام.بازم اومدم.دیشب که نوشته هامو نوشتم خیلی بهم حال داد الان اینجام و دارم می نویسم شاید فقط بخاطر اینکه نوشتن و دوست دارم. وقتی تو اوج خوشخالیم یه نگاه به خودم می ندازم ... از خودم می پرسم حامد تو واقعاً خوشحالی ؟ بعد می بینم جای یه چیزی خالیه ... دلم می گیره اما سریع به خودم می گم گور باباش بابا فعلاً زندگی کن تا بعد اما خیلی نمی گذره که وقت ناراحتیم میاد اون موقع هم از خودم می پرسم حامد تو واقعاً ناراحتی بعد می بینم واقعاً ناراحتم.همیشه دنبال ثبات بودم ... همیشه از اینکه نگاهم ، حرفام ، نگاهام طرز فکرم با دیروز عوض شه بدم میومد. آخه راستش هر وقت عوض شدم در جهت منفی بوده.روح آدما خیلی بزرگه با وجود اینکه این همه خورد می شن اما هنوز وقتی یه گل می بینن دوستش دارن . هنوز وقتی یه گربه رو زیر چرخای ماشینشون له می کنن خم به ابرو میارن . من می گم یا سیاهه سیاه یا سفیده سفید اما خدا می گه سیاهی نیست ، فوقش خاکستریه . تاحالا آدمائی دیدی که می خواستن سیاه بشن و سفید شدن ؟ من دیدم ، همینطور کسائی که می خواستن سفید باشنو گند زدن . لعنتی ، هیچ وقت نیست که ما آدما بدونیم داریم چکار می کنیم . اما دریا ... چه سیاه چه سفید دریا همیشه رنگ آسمونشه هر چی اون بگه دریا میگه باشه ، حتی خم به ابرو نمیاره . وااای چقدر بزرگه.... تهش معلوم نیست . صداش صدای آرامش . فقط بلده بگه دوست دارم ، دست دارم . وقتی صبح میشه خورشید میاد بالا و پنجه هاشو با ولع میندازه تو آب دریا ، دریا فقط یه جواب داره ، به باد میگه برو ، برو به زمین بگو من هنوز اینجام برو به کویر بگو دلم داره می سوزه وقتی میبینم خاکت تشنست ، برو به همۀ آدما بگو من اینجام بابا ، بیاین تا بهتون نشون بدم عاشقم . نسیم حرکت می کنه تو راهش به هر کی توی اون اطراف می رسه پیغام دریا رو می رسونه اما هیچکی باور نمی کنه دریا هست . کیه که جرأت داره بگه منم عاشقم مثل دریا ؟ کیه که واسه عشقش تا وقتی خدا هست دست می ندازه تو دستای زمین ، مثل دریا ؟ کیه که حتی یه ثانیم خسته نشه از این همه التماس از این همه تمنا ، مثل دریا ... یه وقت فک نکنی وقتی دریا طوفانیه واسه این ناراحته ها... دریا ناراحته چون آدما بدجنسن ... دریا ناراحته چون آدما راهشونو گم کردن .دریا طوفانی میشه فقط برای اینکه هیچکی تو دنیا حاضر نیست به دریا بگه منم مثل تو دوست دارم . من که کم آوردم ، همیشه کم میاوردم . اگه آدما یه قطره از آب دریا تو وجودشون بود اینقد ,عاشق کشی نمی کردن . بمیرم برای دریا ... با این همه قلب بزرگی که داره کم میاره و داد می زنه ... با این همه تحملش آخرش خسته می شه. دو ، سه روز حس نوشتن ندارم ، کلاً احساس ندارم ... هیچ چیز ظریفی تو وجودم نیست ... دیگه نمی نویسم تا وقتی خوب بشم. پس فعلاً خدافظ سلام . نمی دونم نمی خوام یا نمی تونم با کسی صمیمی شم. شاید می ترسم . شاید جربزۀ پیدا کردن یه دوست و ندارم به حر حال نیاز دارم حرفامو بزنم ، خیلی وقت که تصمیم داشتم توی یه بلاگ افکارمو مطرح کنم برای خودم و شایدم برای بقیه آدما.آدمایی که دورمن ، آدمایی که تأثیر دارن رو همه چی.شایدم دارم برای روح بزرگ حرفامو می زنم که این روزا یه گوشه کز کرده. بچه که بودم می دونستم وقتی بزرگ می شم لجن می شم.می دونستم همۀ افکارای ساده و قشنگم به فاک می ره ، بخاطر همین ازش می خواستم که جونمو بگیره ، این تنها راهی بود که به ذهنم می رسید تا روند تخریب روحمو متوقف کنم اما روح بزرگ همیشه می خواد آدما رو زجر بده بخاطر همین زندم گذاشت تا بیام و سلام کنم به شهوت ، به دروغ ، به نفرت . واااااااای خدا خستم.از اینکه یه روز خوشحالم یه روز ناراحت خستم... کی منو نجات می ده ؟ کی می تونه بیادو تو گوشم داد بزنه بگه من نورم دنبالم بیا. وقتی بچه بودم خدا میومد بهم سلام می کرد ، سلامشو می شنیدم بهش التماس می کردم بهم رحم کنه.منو نفرسته داخل این کارخونۀ بزرگ روح خورد کنی منظورم این شهره . شهری که آدما خوشبختیو با چیزای دیگه اشتباه می گیرن.خدا گفت فقط وقتی می تونی با من باشی که مثل من زجر کشیده باشی و دووم بیاری . به خدا گفتم من ضعیفم ، نمی تونم . کم میارم . هیچی نگفت خیلی نگذشت که بلوغ سیاه از روی تن پاک و سفیدم قد علم کرد بلوغ سیاه ، شدم یکی عین بقیه. شدم روز مرگی از اون موقع ها که در به در دنبال عشقم می گشتم کلی می گذره ، اون موقع ها وقتی یه دختر و می دیدم به خودم می گفتم یعنی این حاضر نیست با من باشه ؟ حتی اگه تمام زندگیمو به پاش بریزم... این فکر من شامل همۀ دترا می شد البته بیشتر اونائی که خوشکل بودن وسط خیابونا اربده می کشیدم و می خندیدم انگار یه موجود ابدیم اما خسته شدم . یه گوشه کز کردم داشتم می گشتم دنبال اون یه نقطه سفیدی که ته دلم داشت سو سو می کرد پیداش کردم و عاشق شدم . اما فکر کردم عاشقش نیستم ،فقط یه لحظه زرق و برق شهر چشمامو زد و عشقم گفت بابای . هنوز که هنوز دارم بهش فکر می کنم . کاش می دونست دوستش داشتم ، اگه می دونست نمی رفت. آهااااااااااااااااای خدا با توام . چرا تمومش نمی کنی ؟ می خوای چیو بفهمونی ؟ آقا جون من باختم ، کم آوردم بس کن دیگه . لعنت به همه چیز . هنوزم وقتی یه گنجیشک جیک جیک می کنه یا وقتی یه صدای فلوت از پشت دیوار میاد دلم پر می کشه میره اون بالا بالاها . یه حس یا یه چیزی تموم وجودم و پر می کنه اگه بخوام براتون بگم یه قلم می خوام که جوهرش قد تموم اشکای دنیا جوهر داشته باشه ، یه کاغذ می خوام که قد تن سفید همۀ شاپرکا جا داشته باشه . عزیزم ، ای کسی که برات جون می دم . کاش می دونستم کجایی ، کاش دوستم داشتی ، کاش ... هی توئی که داری نگاهتو روی نوشته های من میدوونی . صبر کن . اینجا مال منه . اگه دوست داری رو نوشته هام نظر بدی یه آشغالی ، بال بزن برو یه جای دیگه.دوست ندارم کسی بهم بگه چکار میکنم پس خفه شو . اگه می خوای اینجا بمونی باید شنا کنی رو نوشته هام . باید به اسم مقدس دریا احترام بذاری . نباید فک کنی ، باید حس کنی . نباید نگاه کنی ، باید ببینی . نباید بگی من . اکی برای پست اول بسه . هنوز هیچکی نمی دونه همچین بلاگی هست . شاید یه روزی به یکی بگم بخونتش . شایدم نگم . خوبیش اینه که خودم می فهمم چقدر ذهنم متلاطمه . می فهمم دریام طوفانیه ، باید آروم شم تا بفهمم کیم و چی می خوام .
![]()
| Design By : Night Skin |

